Followers

invocation

۱۳۹۲/۷/۱۰ ه‍.ش.

19.09.2013


Blossom Goodchild - September 19, 2013



بلاسم گودچایلد ، ۲۸  شهریور  ۱۳۹۲

سلام رفقای کوچولوی فرازمینی من! فکر می کنم امروز می توانید از من انرژی بگیرید ، چونکه احساس می کنم در چند روز اخیر خیلی قوی تر شده ام. حال خیلی خوبی دارم! آخیش! به این فکر می کردم که شاید امکان داشته باشد در باره تغییر صحبت کنیم. زیرا گاهی وقتها یک نفر هر قدر هم که سخت تلاش می کند ، قادر به ایجاد آن «تغییر» نیست و احساس می کند که در وضعیت ناراحت کننده ای گیر افتاده است ... در یک حالت « معنای همه اینها چیست؟» ... و بعد یک روز صبح از خواب بیدار می شود و کاملا معلوم است که آن تغییر اتفاق افتاده است. شخصیت و منش او درخشانتر می شود ، در حالیکه در عرض یک شب چیز خاصی عوض نشده است. اما بوضوح اتفاقی افتاده است.
به «فضای ما» خوش آمدی!
ای کاش می شد!
اما این کار شدنی است. « فضای ما» تنها یک وضعیت ذهنی است ... یک «فضای ذهنی» که می تواند خیلی کم ، توجه ما را ازهدفمان که دادن عشق است ، منحرف کند. 
می گویید «خیلی کم» ... اما من فکر می کردم «هیچ چیز» نمی تواند حواس شما را پرت کند. 
باید بگوییم که هنوزهم گاهی ، رفتار انسانها می تواند عمیقا ما را دچار شوک کند.
من هم در این مورد با شما موافقم. می دانید ، ما که این پایین هستیم ... بیشتر شوکه می شویم و سرکوب می شویم و افسرده می شویم ... و من شخصا هنوز نفهمیده ام که چطور می توان در ارتعاش عشق باقی ماند، با آنکه می دانم در آن هستم ... و اینکه همه ما درآن هستیم. این کار برای شما در آنجایی که قرار دارید آسانتر است؟
باید بگوییم که ... نه به این دلیل که ما در یک « جایی» هستیم ... بلکه به این دلیل که ... ما ، در «هیچ جایی» نیستیم. بیشتر به دلیل آنکه در«هستی» خودمان حضور داریم. زیرا عزیزان ... اصل، فقط همان است. هیچ جای دیگری واقعی تر از«وجود خودتان» نیست. 
اگر به فرض به اندازه کافی از این امتیاز برخوردار بودم که به من پیشنهاد شود از محل سکونت شما دیداری داشته باشم ... آنجا کجا می توانست باشد؟
سوال خیلی جالبی است. زیرا ما همه جا هستیم .انرژی ما همه جا هست. 
منظورتان این است که چون ... «همه ما انرژی هستیم/همه ما یکی هستیم» ، پس ما همه جاهستیم؟
تا حدی همین طور است... طبیعتا ... هرکسی آمده است تا این را بداند. اما در حقیقت ما در نظر داریم در این باره دروقت دیگری صحبت کنیم ... باید بگوییم که ... از یک دیدگاه آگاهانه تر. شما همیشه با ما دیدارمی کنید. ما با شما دیدار می کنیم ... با بسیاری از شما.
چرا نباید بتوانیم آن را به یاد بیاوریم؟
به دلیل چگالی واقعیت (غیر واقعی) فعلی سیاره شما. ما « پیش بینی » می کنیم که وقتی لحظه «حقیقت» برایتان فرا برسد ... تمام این دیدارها ... تمام این آشنایی ها یادتان می آید. 
بنابراین ما در« هیچ کجا» شما را ملاقات می کینم  ... و نه مثلا در یک کشتی فضایی نورانی .
اگر قرار باشد به طور خاص با «ما» دیداری انجام شود ... شاید برای « ایجاد تفاهم»، خودمان را در یک کشتی فضایی نشان بدهیم ... تا به این ترتیب ... آن را به شکلی از «واقعیت» برای ادراک شما در بیاوریم. حال آنکه یک گفتگوی آگاهانه با ما خیلی به سادگی انجام می شود ... زیرا ما «در حقیقت» نوریم و بنابراین فقط «هستیم» .
از سوی دیگر ... اینکه از شما دعوت شود بر روی یکی از سفینه های فدراسیون سوارشوید ، می تواند یک « واقعیت متفاوت» باشد تا شما نوع بشر ، آن را یک کشتی فضایی واقعی بدانید. زیرا بدون تردید تعداد بسیارزیادی ... از انواع متفاوت آنها وجود دارند ، شامل گونه های متفاوت از بسیاری از سیاره های متفاوت. می توانیم تا آنجا پیش برویم که بگوییم بعضی از کشتی های فضایی ما به دلیل عظیم بودنشان واقعا در اندازه یک سیاره هستند. چه کسی می تواند بگوید ... که سیاره شما در واقع یک سفینه بزرگ نیست که عده زیادی روی آن زندگی می کنند؟  
می شود با جزئیات بیشتری توضیح بدهید؟
آیا این به طور یقین بستگی به نوع دیدگاه ندارد؟ آیا در باره آنچه برای باور کردن انتخاب می شود ، نیست؟ ما می توانیم بگوییم که سیاره شما یک کشتی فضایی است. ما می توانیم بگوییم زمین – مادر یک موجود زنده است. ما می توانیم بگوییم سفینه هایی که امر انتقال را دریک حوزه کهکشانی انجام می دهند « نورزنده» هستند.
زیرا ما می گوییم «هرآنچه زنده است، نور است و البته هرآنچه نور است، زندگی است.»
به همین طریق ... می توانیم بگوییم که «هر آنچه عشق است ، خداست و هر آنچه خداست ، عشق است» ... آنها یکی و همانند هستند. 
پس شما می گویید که ... اگر سفینه هایتان نور/زندگی هستند ... بنابراین برای رفتن به « اینجا و آنجا» برنامه ریزی نشده اند .... منظورم این است که آنها حرکت می کنند؟
یک کمی پیچیده تر از اینهاست! در عین حال خیلی ساده است ... در جایگاه ما و البته به خاطر نوع سفینه های مسافرتی ما. 
باید بگوییم که ما با افکارمان ... به آنها برنامه می دهیم. در « وسایل نقلیه» خیلی پیشرفته تر تنها همین کافی است. به یک معنا ... کشتی نور و موجودات نورانی درون آن ... بخشی از همان فکر می شوند. بازهم ... کلمه ها ناتوان هستند. 
می توانیم ادامه بدهیم؟ چون این موضوع برای من و مطمئنم برای خیلی ها جالب است. آیا فکر را یک «کاپیتان» می کند؟ من همیشه احساس می کردم و احساس می کنم که «فدراسیون نور» یک آگاهی است ... و نه افراد؟
اینجاست که بیان آن با واژه های بشری بسیار دشوار می شود. بله ، آگاهی هستیم . اما ...
 شما دارید یک جمعیت مورچه وار را نشانم می دهید ...   
... سعی می کنیم توضیح بدهیم ... هر چند که نمی تواند توضیح کاملی باشد. تعداد بسیار زیادی از ما وجود دارند ... نورهای بسیار ... که با هم« بسر می برند» و با این حال «می توانند» اگر لازم باشد ... فرد باشند. 
این مثالها می توانند در باره « شورا» باشند ... برای « شادی» ... برای « یپام رسانهای فردی مورد نیاز». آه ، عزیز ... چقدر توضیح دادنش با شرایط ما سخت است!
خب ... فقط یک پیشنهاد ... شما به من «نشان بدهید» و من بر می گردم و آن را با کلمه های خودم توضیح می دهم!
و باید بگوییم که این کار از نظر فیزیکی تو را داغون می کند. و اگر آن را به روش غیر فیزیکی انجام دهیم ... «تو» هم نمی توانی آن را در قالب واژه ها قرار بدهی
امتحان کنید! البته می فهمم اگر این کار شدنی بود ، انجام می شد ... درک می کنم. خب ، برگردیم به «مسافرت». 
برای این کار ، ما «دنده را عوض می کنیم» تا کمی پایین تر بیایم ... در اینجا گفتن « ما » خیلی درست نیست ... زیرا این کار « فراتر» از آن است که بتوانیم آن را با واژه ها بیان کنیم. وقتی می گوییم « حرکت به پایین » از نظر« جاذبه ارتعاشی» می گوییم  ... و شاید ساده تر باشد که بگوییم « سفر» با سفینه هایمان در یک ارتعاش متفاوت صورت می گیرد. 
وقتی می گویید متفاوت ... منظورتان پایین تر است؟
نه ، لزوما منظورمان آن نیست ... اما در این مورد ... بله.
بنابراین می توانم اینطور توضیح بدهم که ... می دانم ارتعاشات بسیار بسیار زیادی وجود دارد ... و نیز ارتعاشات بسیاری در همان ارتعاش وجود دارد ... درون یک ارتعاش ... درست گفتم؟
درست گفتی ... حق با توست. زیرا برای مثال اگرارتعاش تو B باشد ، درون ارتعاش B ارتعاشات A تا Z  وجود دارد که 26 نوع مختلف از همان انرژی است ... و درون هریک از آنهاهم همینطور ... درارتعاش C از B هم ... می تواند 26 سطح از ارتعاش C وجود داشته باشد که همگی از ارتعاش B منشا می گیرند.
همین نکته می تواند دلیل ادامه پیدا کردن این گفتگو با من باشد؟ 
زیرا تو معنایش را گرفتی . اینطور نیست؟
بله. خیلی عجیب است ... همینطور است! اما ... داشتیم روی زمین در باره چی حرف می زدیم؟ من حسابی گیج شدم!!
بگذار مساعدت کنیم و به یادت بیاوریم. ما در باره سفینه هایی حرف می زدیم که به ارتعاش پایین تری می آیند ... نسبت به ارتعاش ما... اگر لازم باشد ... اما باید اضافه کنیم که ...
باید اضافه کنید که ...
چیزی که می خواهیم بگوییم بازهم از یک ارتعاش بالاتر است ... اما نه به اندازه ای که موجودات ما در آن «بسر می برند». 
من چه ام شده؟ شاید امروز صبح چیزی توی صبحانه ام ریخته اند؟ خواهش می کنم ادامه بدهید ...
خب ... سفینه های مسافرتی بالاتر با سرعت و انرژی نور حرکت می کنند. در برخی از سطوح حرکت، موجودات داخل آن نیز به ارتعاش/سرعت نور تغییر حالت داده و همگی به صورت «یک» انرژی واحد حمل می شوند. این بستگی زیادی به علت سفر و دوری مقصد دارد. البته گاهی هم کسی در «وضعیت سفر» قرار می گیرد. 
سالها پیش ، در دیدارم با «ابرسفید» عده ای به دیدن ما می آمدند که اسمشان را گذاشته بودیم « دوستان». آنها به ما گفتند که از سیاره ای «سرخ» می آیند و کریستال سرخ غول آسایی را در زمین آنجا به ما نشان دادند که مثل «قلب تپنده» ضربان داشت تا زندگی را برقرار نگه دارد. آنها همچنین گفتند منبع سوخت سفینه شان به طور خاص از یک کریستال عظیم تامین می شود. آن را نشانم دادند که مثل یک ستون وسیع در مرکز آنجا قرار داشت ... و در تمام سطوح آن سفینه نفوذ می کرد. 
تردیدی نیست که نیروی محرکه زیادی در انرژی برخی از کریستالهای خاص وجود دارد. به طور طبیعی ما کاری می کنیم که شما زمینی ها انجام نمی دهید ... ما سوخت خود را از همان منبعی که شما در سیاره خودتان دارید تامین می کنیم ... البته این توضیح خیلی ساده یک روش است. 
کریستالهای موجود در این سفینه ها مورد احترام و مقدس هستند. زیرا منبع انرژی والای آنها « ذات طبیعت» است. آنها از هرگونه « قطع ارتباط» محافظت می شوند.
قطع ارتباط با چه چیزی یا چه کسی؟
باز هم ... مشکل با کلمه ها ... قطع ارتباط با « انرژی مبدا»، با خود « انرژی» . آنها برای مورد استفاده قرار گرفتن باید مرتبا تمیز شوند. 
کریستالها نقش بزرگی در سفینه ها «بازی» می کنند ... در واقع در بسیاری از سیاره ها ... غم انگیز است که در دنیای شما آنها را «دست کم» می گیرند.
دارید با کلمه ها بازی می کنید ؟ (اشاره به معنای دوگانهundermined  وplay دراینجا)
درست است ... اما جای بحث هم دارد. در عمق دره هایتان ... در عمق اقیانوس هایتان ، کریستالهایی باقی مانده اند که هنوز هم به شما خدمت می کنند. اما اگر پیدا شوند و مورد استفاده نادرست قرار بگیرند ، تخریبهای زیادی برای سیاره تان به بار می آورند. 
همانطور که حرف می زنید من احساس شما را دریافت می کنم ... و این کریستالها برنامه ریزی شده اند. حدس می زنم این فکر از جانب شما بود؟
درست است ... در چنین زمانی ... این « گنجینه ها» باید دوباره فعال شوند ... زیرا بسیاری از آنها به عمد ، در وضعیت عمیقا غیر فعال قرار گرفته اند.
اگر فعال شوند چه می شود؟
خیلی از چیزها بهبود پیدا می کند ... به خاطر انرژی ای که بار دیگر با تپش خود به انرژی زمین منتقل می کنند. 
آه ! دارم گریه می کنم!
این به خاطر احساسی است که به تو منتقل می کنیم. جزء بسیار اندکی از آن ... اگر از آن زیاد بدهیم ... باید بگوییم که... منفجر می شوی. اما درزمانی که به شما «وعده» می دهیم ... زمانی که « دنیای نو» برایتان مرئی و محسوس می شود ... کریستالهایی  با این اندازه، با این زیبایی و عملکرد ... همراه با بسیاری از جزئیات دیگری که هنوز پنهان مانده اند ... برایتان تعالی عظیمی را بهمراه می آورند که آرزویش را دارید
یک کمی شبیه قصه های پریان است.
و ... مگرهمه قصه های پریان پایان خوشی ندارند؟
درست است! آماده رفتن ... یکبار دیگر ... دقیقا سروقت... گاهی مرا به حیرت می اندازید ... آخر شما که زمان ندارید. من امروز واقعا از این گفتگو لذت بردم ... یکدنیا تشکر!
این ما هستیم که بیشتر خوشحال می شویم.
در این مورد با شما موافق نیستم و شاید خیلی های دیگر. دوستتان دارم! آخرش هم در باره «تغییر» حرف نزدیم ... اما همانطور که قبلا گفتم ... « تغییر اتفاق می افتد.»
اگر از خواندن مطالب خردمندانه و احساس کردن انرژی« فدراسیون نور» لذت می برید... مطمئن هستم که دیدن و شنیدن حرفهایشان از طریق جسم من نیزدر یک ویدیوی آنلاین (یکشنبه 18 آگوست 2013) برایتان بسیار لذتبخش خواهد بود. برای اطلاعات بیشتر به این وب سایت مراجعه نمایید: 
www. Blossomgoodchild.com

مترجم: مهناز

Translator: Mahnaz

۱۳۹۲/۶/۲۳ ه‍.ش.

11.08.2013


Blossom Goodchild - August 11, 2013


بلاسم گودچایلد ۲۰ مرداد  ۱۳۹۲

یکبار دیگر خوش آمدید. صدایم را می شنوید؟ 
بله ، مثل همیشه ، با یکدنیا عشق.
یکی از مترجم ها از من خواسته است تا در باره محمد و اسلام از شما توضیحات بیشتری بخواهم.  آنها احساس می کنند راجع به این موضوع بخش گمشده ای در تاریخ وجود دارد. آیا می توانید در باره اش صحبت کنید؟ 
به نظر ما بهتر است در این باره صحبتی نشود ... و اصولا در باره هر موضوعی که به مذهب مربوط می شود. این به معنای آن نیست که بخواهیم آن سوال کننده را برنجانیم ... اما باید تاکید کنیم که از تمام آن مذاهب اولیه ، چیزی باقی نمانده است ... بخش بزرگی از آنچه حقیقت انگاشته می شد ، به صورت مکتوب از نسلی به نسل دیگر منتقل شد و برای تناسب با زمان دچار «تحریف» گردید
آنچه که می گوییم ممکن است برای فرد پرسش کننده قانع کننده باشد و یا نباشد.
در طی تاریخ جنگهای زیادی در گرفت ... زندگی های بسیاری نابود شد ... بحثهای زیادی صورت گرفت ... همه به خاطر آنکه بگویند « خدای آنها » خدای واقعی است.
من کمی سردرگم شده ام ، چون احساس می کنم می خواهید بگویید «خدایی وجود ندارد » زیرا من به همان اندازه که احساس می کنم خدا یک شخص نیست ... احساس می کنم اوانرژی عشق است ... چرا می گویید خدا وجود ندارد؟ آیا درست فکر می کنم و شما می خواستید همین را بگویید؟ 
نه تا این حد ... شما خیلی تند رفتید! ما می خواستیم بگوییم خدا به آن مفهومی که خیلی ها تصورش را می کنند ، وجود ندارد
آنهایی که در دنیای شما با جمله « خدا عشق است »  او را ادراک می کنند ... چنین چیزی ... از نقطه نظر و دیدگاه معرفتی ما ... بیان خیلی درست تری است
اگر کسی هر چه بیشتر این مفهوم را درک کند ، به ادراک بیشتری از خود می رسد
بنابراین ... به نظر ما بحث کردن در باره مسائل مذهبی عاقلانه نیست .  
ما نمی گوییم که تعداد بسیار بسیار زیادی از موجودات نورانی و بلند مرتبه به میان شما نیامده اند. آموزه های آنها در زمان خودشان روشن وساده بود. همانطور که در ابتدا گفتیم ... در طی زمان ... بیشترآن حقایق دستخوش تحریف شد  تا با اعمال ترس و کنترل ،  بر هر گونه حقیقت و شگفتی برآمده از خویشتن پیشی بگیرد.
ما بر آنیم تا بگوییم که همگی شما خداوند را خواهید شناخت ... همانطور که ... همگی شما عشق را خواهید شناخت ... در والاترین شکل آن ... زیرا شما از او/ آن هستید .
در روزهای پیش رو که با خرسندی از دلیل آمدن خود به زمین و قرار گرفتن دراین قالب زمینی آگاه می شوید ... نه تنها کشف خواهید کرد که شما خدا هستید ... بلکه وضعیتی که در آن قرار دارید و شکوه و شادمانی بودن در آن جایگاه را نیز خواهید پذیرفت.
آنچه پیش می آید به خود شما بستگی دارد. به هریک از شما.
باز هم می گوییم ... شما همانی هستید که در انتظارش بوده اید .
- می توانید آن را کمی بیشتر توضیح بدهید؟ من تصور می کنم وقتی که ما به درجه ای از آگاهی در قلب و ذهن خود برسیم آنوقت دیگر لازم نیست به « انتظار کمک » از طرف موجوداتی از « جایی دیگر » بنشینیم ... زیرا که هرچه نیاز داریم درون خود ما هست
درست است اما نمی توان گفت که آمدن « موجوداتی از دنیای دیگر » این فرایند را تسریع نمی کند. زیرا ما در کمال عشق و احترام می گوییم ... این روزها که با کمک آنها به یکدیگر نزدیکتر می شوید آگاهی بیشتری نیز به دست می آورید. زیرا اشکال پیشرفته زندگی ... در عشق و در دانش و تکنیک ، ذهن شما را فعال تر می کنند
این دوستانی که قراراست به دیدارتان بیایند را ... خیلی خوب خواهید شناخت . زیرا از ابتدای تشکیل این طرح در باره اش با هم توافق کرده بودید. بنابراین از همان آغاز با آنها آشنا بوده اید.
چقدر فوق العاده است که به لحظه دیدار بسیار نزدیک می شوید ... لحظه ای که همگی به هم پیوسته و می گویید : « موفق شدیم »!
واقعا فوق العاده است. ممکن است موضوع را عوض کنیم؟ خیلی ها می خواهند در باره اعتیاد و دلیل آسیب پذیرتر بودن بعضی ها در برابر «وابستگی» به چیزهایی مثل الکل ، سیگار و مواد سبک وسنگین ، صحبت کنید. ممکن است نظرتان را در این باره به ما بگویید؟
این یک موضوع کاملا پیچیده است ، اما با این وجود درک می کنیم که خیلی ها نیاز دارند باره اش کند و کاو بیشتری صورت بگیرد
دلایل زیادی وجود دارد که چرا درابتدا یک روح درگیر « کمکی » بخصوصی می شود ... اگر آن را اینطور بنامیم. خیلی ازمواد در ذات خود اعتیاد آور و تخریب کننده اند ... در اینجا در باره سیگار حرف می زنیم . در حالیکه مواد نوشیدنی مثل الکل ... مواد شیمیایی اعتیاد آوری ندارند ... اما نیاز به مصرف بیشتر پیش می آید ... زیرا در ابتدا شخص از فرارکردن لذت می برد. وقتی اجازه می دهند که مشروب و مواد ، کنترل آنها را به دست بگیرد ، به جای هر چیز دیگری ... آنوقت است که مشکل به وجود می آید.  
هیچکس نمی خواهد به مواد و الکل وابسته شود ... اما چرا بعضی ها به دام آن می افتند و بعضی ها نه؟ 
این پرسشی است که پاسخ های بسیاری دارد
ممکن است چند تای آنها را برایمان بگویید؟
اطمینان نداشتن به خود ... در حالیکه مشروب و مواد به آنها اعتماد به نفس می دهد
تاثیر برعملکرد ... وقتی که مواد باعث می شود آنها روح خود را قانع کنند که « با آن » بهتر کار می کنند تا« بدون آن». 
مدفون کردن خطاهای گذشته ... وقتی که روزنه ای خاص ، برای به یاد آوردن هرگونه خاطره ناخواسته ای ، مسدود می شود
انکار ... وقتی کسی خیلی راحت با انتخاب خود می پذیرد که هیچکدام از مشکلاتی که نام بردیم را ندارد.  
با همه این احوال ، برای  روحی که اعتیاد دارد ... این سفری است که خودش انتخاب کرده است ... آنها همیشه این اختیار را دارند که آن را کنار بگذارند یا با آن باقی بمانند. فقط باید تصمیم بگیرند آری یا نهشاید به نظر خیلی ها خوشایند به نظر نرسد ... اما قضیه به همین سادگی است
پرواضح است که یک روح قبل از آمدن بر روی زمین ، خودش انتخاب نمی کند که یک معتاد باشد .
از کجا می دانید؟ 
چرا باید اینطور باشد؟
به خاطر درسهای روحی که برایشان به همراه می آورد
حتی وقتی بدانند مسیرهای دیگری هم وجود دارد؟
اما این مسیر می تواند سریعترین راه برای ادراک خویشتن باشد. البته این ریسک وجود دارد که آنها نتوانند پس از تکمیل درس ، به وضعیت پیش از اعتیاد خود برگردند. این خطر وجود دارد ... اما فرد با انتخاب خودش این ریسک را می پذیرد
آیا توان درک این موضوع را دارید که یک روش زندگی خاص و انتخاب شده ممکن است برای یک روح نامطلوب به نظر برسد ... حال آنکه یک روح دیگر نیاز دارد آن راه را انتخاب کند تا به رشد و نمو روحی در زمینه ای برسد که در زندگی های گذشته اش آن را درک نکرده بود. حتی اگر کسی آن را به عمد انجام ندهد مسئله ای نیستنکته مهم برای روح آن است که تشخیص دهد کجا موضوع تمام شده و بعد به جای اولش برگرددغم انگیز است که بعضی ها ... بیش از حد در موضوع گم می شوند ... و آنطور که طراحی شده بود ... راه خروج را در آن دوره از زندگی خود پیدا نمی کنند.  
اما ... باید بگوییم ... و شاید به نظر بعضی ها این حرف « سنگدلانه » به نظر برسد که ... این موضوع واقعا اهمیتی ندارد!
زندگی ابدی است ... یک تجربه است ... یک بازی است ... همیشه بازی های دیگر و دیگری هم هست. گاهی برنده می شوید ، گاهی می بازید ... تا آنکه ... باختن ها متوقف می شوند ... چون تمام درسها ، آموخته شده اند و دیگر نیازی به تکرار نیست. تا به یک « آگاهی»، انسجام بخشیده شود
در دنیای شما وقتی که پشت سر هم یک بازی را انجام می دهید ... سرانجام از آن خسته می شوید و به طرف یک بازی دیگر می روید
دوستان عزیزم ، زمان به پایان رسیدن بازی نزدیک می شود ، این بازی بخصوص.
اکنون وقت یک بازی تازه رسیده است و هیجانی که به همراه یک بازی تازه می آید
وقتی کسی قوانین و نحوه بازی کردن را فرا بگیرد ... در تاس ریختن ماهرتر می شود ... و هر بار شانس بیشتری برای به پیش رفتن بدست می آورد
روح های روی زمین ، ما به زمین می آییم و به شما کمک می کنیم تا بازی جدید را بیاموزید. ما می دانیم که شما برای شروع آن مشتاق هستید
ما می دانیم که آن بازی قدیمی را تمام کرده اید و کاملا آماد اید تا بازی جدید را آغاز کنید. زودتر از آنچه فکرش را می کنید شروع می شود
بسیار خوب ...باید بگویم که مخالف این حقیقت نیستم ... چرا که می دانم شما از حقیقت هستید ... اما وقتی این حرفها را می زنید دیگر هیجان زده نمی شوم. می دانم که حقیقت را می گویید ... می دانم ... می دانم ...  اما شما نمی دانید که ... وقتی این حرفها راکه الان گفتید ، می گویید ... کمی دچار تردید می شوم ... هر چند که حقیقت دارد و میدانم که یک روز می آیید ... اما موضوع مهم برای ما این است که « چه وقت » می آیید! سالهاست در باره این «تغییر» شنیده ایم ، یک تغییر بزرگ ... نه چیزی که اینقدر آهسته تجربه اش می کنیم ... هر سال مرتبا این حرفها به ما گفته می شود! سوء تفاهم نشود. من مشکلی با این موضوع ندارم ... اما فقط احساس می کنم در باره این چیزها تا وقتی که زمانش واقعا نزدیک نشده است ، نباید حرفی زده شود
ما حرف شما را قبول می کنیم. ما هم این را از تجربه های شما و خودمان آموخته ایم که نباید خیلی جلو برویم و باید محدوده زمانی شما را در نظر بگیریم
بنابراین ... ما به شما می گوییم ... آگاه باشید ... چون وقتی آن تغییر بزرگ صورت بگیرد ، به احتمال زیاد خیلی از شما را کاملا غافلگیر می کند ... و شما خواهید گفت: « باید ما را خبر می کردید » و ما خواهیم گفت: « ما گفتیم ... اما شما حرفمان را باور نکردید
ها! چقدر بامزه! خیلی خب دوستان. انگار اشاره می شود که این بخش تمام شد. متشکرم ... من خیلی زیاد منتظرم که شما از جسم من برای آنهایی که هفته آینده در سیدنی حضور پیدا می کنند استفاده کنید. یادتان باشد که پاسپورت فراموش نشود ، در ضمن وسایل برنده  و مایعات بیشتر از ۱۰۰ میلی لیتر هم نیاورید ... در دنیای ما خیلی این چیزها را سخت می گیرند!! خیلی برایش هیجان زده ام
البته عزیزم ... ما هم همین احساس را داریم
آنجا می بینمتان ... آه! اشکم سرازیر شد. با عشق و سپاس فراوان از شما.


مترجم: مهناز

Translator: Mahnaz


۱۳۹۲/۴/۲۳ ه‍.ش.

04:07:2013



Blossom Goodchild - July 4, 2013

بلاسم گود چایلد- 13 تیر 1392

خب... ما اینجاییم با تلاش از نوع شماره 4. می دانم که همیشه این دور و برها هستید... آیا الان هم برای گفتگو با من حضور دارید؟
پاسخ ما نیز بله است.
اوه خوبه. درباره وقت... چه توجیحی راجع به خودتان دارید که بگویید؟!(کنایه به تاخیر نسبتا طولانی در برقراری ارتباط نسبت به جلسه گذشته)
ما در انرژی شما، شوخ طبعی می بینیم و قدردان پشتکار شما هم هستیم. ما در جلسات قبلی متوجه شدیم که اضافه ایم و باید گفت، بدون ما شما خودتان در "گفتگو" فوق العاده اید.  خردی را که ما برایتان به ارمغان می آوریم... آنچنان که احساس کرده اید، موارد خاصی را شامل می شود که گاهی بنظر می رسد متعجبید که این همه برای چیست و ما را به کدامین سو هدایت می کند.
راجع به من اشتباه نکنید... خرد شما تغییر عظیمی در زندگی من ایجاد نموده است... همینطور (خرد) همدم من، ابر سفید... فقط اینکه گاهی... احساس می کنم در برزخ گیر کرده ام و پرسشی به این مضمون که آیا بالاخره تا وقتی که من روی این سیاره هستم، واقعه ای رخ خواهد داد یا نه.
ما به اندیشه های شما گوش می سپاریم...
آه، عزیزم!
ما کاملا می پذیریم که آنجایی که شما حضور دارید، نیستیم... و تجربه ای از حضور در آن فرکانسهای ارتعاشی پایینتر که بر اساس روز به روز (گذشت تدریجی ایام) می باشد، نداریم. ما تقاضاهای زیادی از شما می شنویم، اما تا وقتی که هدف، ایجاد تغییر نباشد قادر به "تغییر تاریخ" نیستیم.
این را فهمیدم... و می دانم که احتمالا رفتارم کمی خودخواهانه و بچه گانه است... اما یاداشتهای بسیار، حاوی پرسشهای مختلف و گوناگون بدستم می رسد که لازم است از شما بپرسم... آیا جدا می خواهید بگونه ای مطلوب پاسخ آنها را بدهید.
پس در واقع شما می گویید توضیحات ما کافی نیست؟
یک جورایی!... من عاشق گفته های شما هستم و همچنین عاشق گفتگوی با شما!... ما هر کاری که از دستمان بربیاید برای پشت سر گذاشتن ارتعاشات (پایینترمان) انجام می دهیم... اما... وقتی که ... به آسمان شب نگاه می کنیم.... قلبهایمان چیزهای بیشتری میطلبد.
ولی این را نمی گویید که هنگامی که به ستاره ها نظر می افکنید، آگاهی قلبهایتان این اجازه را به شما می دهد که "بیشتر" بطلبید.
در واقع آن کمک می کند تا خود حقیقی ام را بشناسم... احساسی که در هنگام جستجو در آن هیبت شبانه دارم، قابل انکار نیست. ضمن آنکه خیلی وقتها می گویم، "یالا... خودتو به من نشون بده".
و نگرانید از این که احتمالا مابقی روزهایتان نیز با همان احساس سپری خواهد شد؟
بله... گاهی اوقات انتظار بسیار طولانی می شود. ایمان ما با شما آشناست. احساس ما با شما آشناست. با این حال چقدر خوب می شد که گاهگداری یک گردهمایی کوچکی داشته باشیم... به قصد پیشبرد ما... برای متقاعد کردن ما که واقعا در مسیر درست گام بر می داریم یا نه.
ما لبخند می زنیم، بلاسم. زیرا تو در قلب خود به آن آگاهی داری، این طور نیست؟
بله، دارم. اما بنظر میرسد شما از این موضوع اجتناب می ورزید! مطمئنا شما با فراستی که دارید... می توانید به طریقی ما زمینیها را بر سر شوق بیاورید. با یک چیز ملموس؟
قطعا می توانیم. اما شما باید دلیل این را بفهمید که چرا... هنوز... ما آن "نمایش بزرگ" را که همه شما خواهان آن هستید، انجام نداده ایم.
بسیاری از شما ما را میشناسید. خیلی از شما بیدار شده اید و می دانید که حتی بی آنکه بخواهید، ما باز هم همراهتان هستیم. حتی اگر روزها را در  تردید انسانی خود بسر برید.
اما خیلی ها هنوز هم بیدار نشده اند و ما (با آشکار نمودن خود) آنها را دچار ترس و اضطراب می نماییم، و این چیزی نیست که ما برای استقبال از خود، آرزوی آنرا داشته باشیم.
اما منظور من دقیقا همین است. دانستن آنچه که شما می دانید... بالاخره باید یک راهی باشد که دیگران بدانند شما در صلح می آیید!
پیشنهاد شما چیست؟
اوه لطف دارید...من  نمیدونم... بالای قسمت گنبدی بشقاب پرنده های خودتا ن بایستید و از آنجا یک چندتایی تلنگر به ما بزنید (شوخی). بالاخره باید یک راهی باشد که شما بتوانید عشق خود را به ما نشان دهید. مطمئنا شما می توانید از سفینه های خود، عشق خود را جاری کنید بگونه ای که مردم بدانند شما برای دوستی اینجا هستید.
بلاسم عزیز... حتی اگر فکر می کنید که این کار جواب می دهد ... (باید بگوییم) که اینطور نیست.
چرا؟
زیرا آنهایی که امروز در ترس باقی مانده اند... ما را هنوز هم یک تهدید تلقی می کنند.
اگر این را درست فرض کنیم... آنگاه چند سال دیگر طول می کشد تا همه از این ترس خلاص شوند؟
این چیزی است که ما داریم روی آن کار می کنیم.
خب، در کتابهای من... بطور کلی از نگاه مردم ... بالاخره یک روزی، تماس ما برقرار می شود. خیلی ها هنوز در خواب عمیق بسر می برند. بله... بسیاری بیدار شده اند... اما در کل... مطلوب بنظر نمی رسد. من امروز کاملا سرحالم، پس لطفا من را به اشتباه نیاندازید... ابتدا فکر و تعمق بکنید و بعد سخن بگویید. بعضی ها احساس می کنند شما باید این کار را بکنید. (به این ترتیب) تعدادی بیدار می شوند و تعدادی نیز فرار می کنند... اما مطمئنا این اتفاق باید در برخی نقاط بیافتد... اگر ما بخواهیم تا زمانی که ترس، این سیاره را ترک کند منتظر بمانیم... آنوقت... اگر من جای شما بودم به یک تعطیلات بلند مدت می رفتم.
بلاسم عزیزم آنچه که ما می گوییم، برخاسته از عشق است، زیرا ما خود از آن جنسیم. بارها به شما گفته ایم که سرانجام، روزی همه شما درکی از آن عظیم ترین تصویر خواهید داشت؟
بیش از حد!
این است حقیقت ما. ما نمی توانیم و نمی خواهیم آنرا به امید کاذب مبدل سازیم.
پس آیا واقعا جدی گفتید که منتظر می مانید تا همه ترسها ترک شوند... خود را نشان نمی دهید؟
خیر. نمی گوییم به هیچ وجه. آنچه می خواهیم بگوییم این است، تا وقتی که زمانش برای جهان شما فرا برسد که به حقیقت و شواهد وجود ما پی ببرید... آنگاه می توانید با خیال راحت مطمئن باشید که همه حالات واکنشی احتمالی، منظور خواهد شد.
می دانم که شما همواره در قلب خود، بهترین مصلحت را برای ما می خواهید. من متبرک هستم که با شما گفتگو می کنم، اینرا می دانم. خنده داره... من با شما کار می کنم که گفته های شما را بازگو کنم... اما فقط دارم کار خودم را میکنم. قبلا هم اینها را بارها گفته بودم. با این حال... من خیال ملاقات با یکی از شماها را ندارم. اما این احساس خیلی ها است. (شما می گویید) رویداد جهانی در کار نیست... نمی توانید بصورت فیزیکی به ما سلام کنید... پس از دید شخصی چگونه آن میتواند مقبول ما باشد؟ با توجه به انرژی ما، شما باید بدانید که ما چگونه هستیم. البته... مقصودم این نیست که آن تنها در مخیله ما باشد... بلکه منظورم این است که واقعا قابل رویت باشد... بصورت کاملا فیزیکی. آیا این کار خیلی سخته؟ چه اشکالی دارد؟
مشکلی که این کار ایجاد می کند بسیار عظیم تر از آن چیزیست که شما فکر می کنید. ما نمی گوییم که این کار مشکل است، یا نمی توانیم از پس آن برآییم...
پس چرا انجام نمی دهید؟
صداقت.
چی؟ از سوی چه کسی؟
همه.
با چه هدفی؟ می توانم بگویم بسیاری از ما وفادار بوده ایم... احساس می کنم منظور شما، وفادار بودن به کسی بجز خودمان نیست... درست می گویم؟
طبیعتا.
آنچه که درون شما نهفته است، همانا آگاهی بسیار بر همه چیز است که همواره (درون شما) بوده... هست ... و خواهد بود.
بخود وفادار بمانید، شما در میان بازی قرار دارید که عامل اصلی وجود شما ست. از این رو شما مجاز هستید... با حفظ ایمان درونی به خود، تغییرات عمده ای را که ما از آنها صحبت به میان آوردیم، ایجاد نمایید.
اینرا پیش از آمدنتان، می دانستید!
به همین دلیل است که شما در ژرفای خود می دانید، آنچه که می بینید نمایانگر تمامی "گونه های موجود" در جهان نیست. شما در ذات خود واقفید... که شما خود، عشق هستید... و به این منظور اینجا هستید که جهانی نو برپا سازید.
اما با کمک شما... نه؟
قطعا. و در این مرحله از آزمایش، ما بیش از توانمان مشغول کمک به شما هستیم. هنگام آن فرا خواهد رسید، روحهای عزیز... خانواده ما... اگر اکنون آنرا بجویید، مطمئنا فرا خواهد رسید.
ما احساسات شما را به بازی نمی گیریم که شما را پیش بیاندازیم تا جلو جلو بروید، آنهم بدون هیچ دلیل خاصی. مطمئنا، این شیوه عملکرد و نیت ما نیست. ما آمده ایم به شما کمک کنیم تا برای آنچه که برای شما در شرف اتفاق است، آماده شوید.
خب... من مفهوم "اتفاق" را می دانم... ضمن آنکه عادتم شده بود که از این عبارت استفاده کنم، زیرا بنظرم عبارت " خطرناکی" برای استفاده است... اما از شما می خواهم که آنرا بکار نبرید... تعریف صحیح ان "رویداد" یا "رخداد" است.
درخواست تو را می پذیریم. ما مایل نیستیم هیچ یک از شما کورکورانه از ما پیروی کند.
بگذارید اینرا برایتان بگوییم.
آن هنگام که ما بیاییم... شما در وضعیت بسیار بهتری خواهید بود... تا هر آنچه که ما به شما پیشنهاد می کنیم را بکار برید.
اکنون شما می پندارید که آماده اید. برخی آماده اند. اما بسیاری هنوز آماده نیستند.
ما همانگونه که غرق گشته در عشقیم، طالب آنیم که فرایند گذار (برای شما) بگونه ای هموار صورت گیرد.
ببخشید که حرف شما را قطع می کنم... اگر ما آماده نیستیم... پس چرا قرار بود شما خود را در اکتبر 2008 برای ما نمایان سازید؟
زیرا آن طرحی بود برای همان موقع. اما اکنون شاهد آن هستیم که از آن هنگام تا کنون تعداد زیادی بیدار شده اند.
شما کمک بسیاری به من نموده اید و بنظر می رسد خیلی ها به دام این عشق افتاده اند! من عشق را بی شک... پاسخ همه چیز می دانم. این همان چیزی است که شما به صحبت با ما راجع به آن، مداومت می ورزید... در شگفتم، تا کی می خواهید به صحبت با ما راجع به پیشرفت، ادامه دهید؟... ما کمی (از این حرفها) "خسته" شده ایم... می دانم که گفتنش درست نبود... اما ما داریم سعی می کنیم به شما "بفهمانیم" که دقیقا در کجا (چه وضعیتی) قرار داریم. شاید " آشنا کنیم" عبارت بهتری باشد. لطفا فکر نکنید من آدم ناسپاسی هستم... نه اینطور نیست...
اما شما نیاز به هیجان درونی دارید، اینطور نیست؟
شاید...
پس خاطر نشان می کنیم... به آنچه که اشاره نمودیم، عمل کنید.
همانی باشید که هستید.
هیچ چیز از "بدست آوردن آن" هیجان انگیزتر نیست.
هیچ چیز بهتر از آن نمی تواند احساس عشق مطلق بی قید و شرط، به شما ببخشد. هیچ چیز!
هیجان می خواهید؟ بروید در خودتان بجویید!
خویش حقیقی تان.
فطرت خویش.
نه چیز دیگر... آنچه به شما می گوییم حقیقت است... می توانید آنرا انجام دهید.
از آنجاییکه شما هنوز به شناخت کامل خویش نائل نشده اید، ما دوست نداریم شما را با احساس "عدم همترازی" تنها بگذاریم. ما اینطور برداشت می کنیم که تفسیر تو از ما اشتباه است، بلاسم. آنگونه که می گویی، در ما انگیزه ای برای مداومت ورزیدن بر شما نیست.
ما حقیقت را به زبانی ساده بیان می کنیم.
شما می پندارید که با آغاز ورود ما... هیجان چنین فتح بزرگی، موجب می گردد که بقیه ایام را در تعالی بسر برید.
به شما می گوییم... آغاز شناخت خود حقیقی راهی است برای متعالی شدن، ورای تمامی آنچه که از مجراهای دیگر به شما می رسند.
منظور ما این است.
ما به آن آگاهیم.
هیجان شما، در انتظار شماست.
هیجان شما، در جستجوی شماست.
شما... شما "زمینیان کوچک"، آنچانکه شما عزیزان خود را می نامید... هنگامی که خود حقیقی تان را یافتید و به شکوه آن پی بردید... امکان ندارد چیز دیگری را در درون یا برون خود بیابد که مایل به زندگی با آن باشید.
باشه... این را می پذیریم... بعدش چکار کنیم؟ باز هم تکرار می کنم، ما باید... به ادامه دادن مداومت بورزیم، خب پس ما چه انتخابی داریم؟ سخنان حکمت آمیز شما الهام بخش و موجب تعالی است... با این حال چگونه... چگونه  چگونه  چگونه ما می توانیم به خود حقیقی مان دست یابیم؟ می دانم که این را قبلا هم پرسیده ام... تا آنجا که من میدانم آنچه که شما می گویید حقیقت است... اما بنظرم یافتن آنچه که شما از آن سخن می گویید، در خودم... بسیار بعید است. بسیار بعید است... اما نمی گویم اینجا نیست. فقط چطور می توان به آن دست یافت؟ همه ما بسیار مشتاق آنیم.
شما با هر تنفسی که می کنید، در حال سفر بسوی آن هستید. هنگامی که احساس خوبی دارید... واقعا خوب... حس نشاط و عشق... می توانید بخشی از آنرا به چنگ آورید و مطمئن باشید که در مسیر درست گام بر میدارید. وقتی حس خوبی ندارید... در واقع به عقب باز نگشته اید بلکه فقط اندکی از مسیر اصلی منحرف شده اید، فقط همین. هر چه بیشتر از احساس عشق قلبی خود متابعت کنید... نزدیکتر میشوید... و هر قدر نزدیکتر شوید... مشتاق تر می شوید.
مطمئنا سفر به آن منزل دوردست، بسیار طولانی بوده است. با آن همه پیچ ها و موانع مشکل سازی که بر سر راه بوده.
با این حال با هر گامی که در این مسیر برداشتید، به منزل نزدیکتر شدید... آیا گرمای چراغی که در منزل برافروخته است را حس نمی کنید؟
اگر بخود اجازه دهید، تمام آن کسانی که طی این مدت در این پیشروی همراهتان بودند را خواهید دید.
شما هیچگاه تنها نیستید. هیچگاه!
چه بسیار که این "همراهان نامرعی" پس از افتادن، شما را ایستاندند. بارها در گوش شما سخنان دلگرم کننده نجوا نمودند. دفعات فراوان از سوی خویش، از پروردگار عالمیان برای شما طلب یاری نمودند.
چه بدانید یا ندانید، اینها همه حقیقت است. کاملا به خودتان بستگی دارد که راجع به آنان چه حسی داشته باشید.
ما بلاسم را متقاعد نساختیم. هیچیک از شما در قلب خود مطمئن نیستید که اینها می تواند حقیقت باشد.
تنها گواه ما بر شما، احساستان است!... اکنون.
پس در قلب خود... دست روی قلب (بحالت قسم خوردن)... می دانم که شما را دوست دارم! اشاره می کنم... که وقت رفتن است. از حضور دوباره شما مسرور شدم. با عشق... عشقی به وفور... سپاسگزارم. من و همگی ما.

مترجم: سعید

Translator: Saead

2012


با زیر نویس فارسی Click the video button CC to choose your language subtitles